تبليغاتX
یاسمن

یاسمن

مطالب خنده دار و مفید و سرگرم کننده جوک و داستان های خنده دار و طنز عکس های خنده دار شعر خنده دار

چرا مادرمان را دوست داریم

_چون ما را با درد به دنيا مي آورند و بلا فاصله با لبخندی از عمق وجودشون ما رو نگاه میکنن .

_چون شيشه ي شير ما رو قبل از اينکه توي حلق ما بريزند ،پشت دستشان ميريزند .

_چون وقتي تب مي کنيم او هم عرق مي ريزد .

_چون وقتي توي مهماني خجالت مي کشيم ،و توي گوششان مي گوييم سيب مي خوام ، بالبخند يه سيب برامون پوست ميکنن .

_چون اينقدر مهربونه که براي بچه ي يتيم توي فيلم ،اشک، گونه هايش را خيس ميکنه

_چون شبهاي کنکور و امتحان پا به پاي ما کم مي خوابه ،اما کسي نيست که براش قهوه بياره يا ميوه پوست بگيره ...

_چون وقتي موقع مريضيش يه ليوان آب دستش ميديم يه طوري تشکر مي کند که انگار واقعا شاخ غول را شکانده ايم .

_چون هيچوقت يادشان نميرود از کدام غذا بدمان مي آيد و عاشق کدام غذاييم .

چون مادرند ...

آره چون

مادرند...

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 20:48 با سر انگشتای یاسمن | |
اگه از یاد تورفتم...اگه رفتی تو زدستم

اگه یاد دیگرونی... من هنوز عاشقتم

باوجود اینکه گفتی...دیگه قهری تا قیامت

باتموم سادگی هام،گفتم اما...به سلامت

شایداین خوابه که دیدم...هرچه حرف از تو شنیدم

قلب ناباور من گفت من به عشقم نرسیدم!

پیش از این نگفته بودی ...غیر من کسی رو داری

توی گریه توی شادی...سرروشونه هاش بذاری

تورومی بخشموهرگز دیگه یادت نمی افتم...بروزیبای عزیزم

توگرونی ...من چه مفتم

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:37 با سر انگشتای یاسمن | |
عشقولانه
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در... مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر
پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد...

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:16 با سر انگشتای یاسمن | |
بدون تو سخته
از تو گذشتن سخته
با تو نبودن درده واسه من (واسه من)
زنده بودنم مرگه
بدون تو و عشقت واسه من
وجود من ماله تو
قلب تو هم ماله من عزیزم
رفتن تو مرگه منه
دستهای تو تو دستمه
نگو که باید جدا شیم نبود تو نبودمه
بدون تو کم میارم
تا پای جون دوست دارم
اگه تو از من جدا شی امید موندن ندارم
واسه با تو بودن زندگیم رو باختم
یه کلبه از عشق واسه ی تو ساختم من
عاشق تو بودم عاشق تو هستم
درهای دلم رو روی همه بستم من
نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 14:15 با سر انگشتای یاسمن | |

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 18:13 با سر انگشتای یاسمن | |
پاییز را دوست دارم

بخاطر غریب و بی صدا بودنش

بخاطر رنگ زرد وزیبا ودیوانه کننده اش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن... وخیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده  خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دل انگیزش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی ودلتنگی های پاییزی

بخاطر پیاده رویی های شبانه

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر سالهای خاطرات  پاییزی

بخاطر معصومیت کودکی

بخاطر نشاط جوانی

بخاطر اولین نفس

بخاطر اولین گریه و اولین خنده

بخاطر متولد شدن ورسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال  نزدیک شدن به پایان راه و غریبانه وبی صدا رفتن

پاییز را دوست دارم بخاطر خود پاییز....

نوشته شده در سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 19:7 با سر انگشتای یاسمن | |

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است يا ثروت بخواند. پسر با صدايي لرزان گفت: ننوشتيم آقا..! پس از تنبيه شدن با خط کش چوبي، او در گوشه کلاس ايستاده بود و در حالي که دست‌هاي قرمز و باد کرده‌اش را به هم مي‌ماليد، زير لب مي‌گفت) آري! ثروت بهتر است چون مي‌توانستم دفتري بخرم و بنويسم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 15:0 با سر انگشتای یاسمن | |
خاطره یه بنده خدا
رفتم دستشویی پارک. تا تو دستشویی نشستم از دستشویی کناری صدایی شنیدم که گفت:

سلام حالت خوبه؟

من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم:

حالم خیلی خیلی توپه.

بعدش اون آقاهه پرسید:

خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟

با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم، برای همین گفتم؛

اُه من هم مثل خودت فقط داشتم از این جا رد می شدم...

وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور می شه، به هر ترفندی بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم:

من می‌تونم بیام طرفای تو؟

آره سؤال یه کمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم:

نه، الآن یه کم سرم شلوغه!

یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت:


ببین، من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی از دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب می ده!

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 17:39 با سر انگشتای یاسمن | |
نامه عاشقانه و خنده دار غضنفر

سلام بر تو

میدونم که صدامو شناختی‌ پس خودمو معرفی‌ نمیکنم

شایدم نشناختی، منم غضنفر

...

آااه ‌ای عشق من، چند روز که دلم برات گرفته و قلبم مثل یه ساعت دیواری هر دقیقه شصت لیتر آب را تقسیم بر مجذور مربع می‌کنه، حالا بگو بقال محل ما چند سالشه؟

امروز یاد آن روزی افتادم که تو من را دیدی و یک دل‌ نه صد دل‌ من را عاشق خودت کردی. یادت می‌‌آید؟

ای بابا عجب گیجی هستی‌، یادت نمی‌آید؟

خیلی‌ خنگی ، خودم میگم. اون روز که من زیر درخت گیلاس سر کوچه، لبو کوفت می‌کردم. ناگهان پدرت تو را با جفتک از خانه بیرون انداخت و من مثل اسب به تو خندیدم، خیلی‌ از دست من ناراحت شدی. ولی‌ با عشق و علاقه به طرف من آمدی. خیلی‌ محکم لگدی به شکم من زدی و رفتی‌. آن لگد را که زدی برق از چشمانم پرید و حسابی‌ عاشقت شدم.

از آن به بعد هر روز من زیر درخت گیلاس می‌‌ایستادم تا تورا ببینم، ولی‌ هیچوقت ندیدم. اول فکر کردم که شاید خانه تان را عوض کردید ولی‌ بعدا فهمیدم درخت گیلاس را اشتباه آمده بودم.

یک قاب عکس خالی‌ روی میزم گذاشتم و داخل آن نوشتم "عشقم" هروقت آن را میبینم به تو فکر می‌کنم و تصویر تو را به ذهن می‌‌آورم. اینم بگم که من بدجوری گیرتیم هااااااااا ! مثلا همین دیروز داداشم داشت به قاب نگاه میکرد، دو تا زدم تو سرشو بهش گفتم مگه تو خودت ناموس نداری به دختر مردم نگاه میکنی‌؟

راستی‌ این شماره‌ای که به من دادی خیلی‌ به دردم خورد. هر روز زنگ میزنم و یک ساعت باهات درد‌ دل‌ می‌کنم و تو هم هی‌ میگی‌ "مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمی‌باشد" من که میدونم منظورت از این حرفا چیه!! منظورت اینه که تو هم به من عشق میورزی، مگه نه!؟

یه چیزی بهت میگم ولی‌ ناراحت نشی‌، گوساله! این چه وضع ابراز عشقه؟

ناراحت شدی؟ خاک بر سر بی جنبت!! آدم انقد بی جنبه؟

ولی‌ میدونم یکی‌ از این روزا سرتو میندازی پایین و عین بچهٔ آدم میای تو خونهٔ من.
 یه روزی میام خواستگاریت، می‌خوام خیلی‌ گرم و صمیمی‌ باباتو ببوسم و چندتا
شوخی‌ دستی‌ هم باهاش می‌کنم که حسابی‌ اول زندگی‌ باهم رفیق بشیم، راستی‌ کلهٔ بابات مثل نور افکن میمونه. بعد عروسی‌ بهش بگو خیلی‌ طرف خونهٔ ما پیداش نشه. من آدم کچل میبینم مزاجم بهم میریزه!

چند وقت پیش یه دسته گل برات از باغچه کندم که سر کوچتون دادمش به یه دختر دیگه، فکر بد نکن! دختر داشت نگاهم میکرد منم تو رودرواسی گیر کردم گل‌ رو دادم بهش، اونم لبخند ملیحی از ته روده اش به من زد. درسته دختره از تو خیلی‌ خوشگل تر بود ولی‌ چیکار کنم که بیخ ریش خودمی.

راستی‌ من عاشق قورمه سبزی ام (البته بعد از تو) اگه برام خواستی‌ درست کنی‌ حواست باشه، بی‌ نمک بشه، بسوزه ، بد طعم بشه همچی لگدی بهت میزنم که نفهمی از کی خوردی!!!

خلاصه اینکه بی‌ قراری نکن، یه خط شعر هم برات گفتم. خوشت اومد اومد، نیومد به درک!

بی‌ تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم فکر نکن یاد تو بودم، داشتم اونجا ول می‌گشتم

غضنفر تو;

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 21:37 با سر انگشتای یاسمن | |
یه سوال سخت
سلام دوستای گلم خوبین؟خوشین؟سلامتین؟بازم مثل همیشه امیدوارم که از وبلاگم خوشتون اومده باشه امروز یه سوال اوردم که دوست دارم همه به این جواب بدن یه کم بخندیم .....

در قبال چند تا هزار تومنی حاضری نوشابه رو با دوغ قاطی کنی و یه لیوان کامل سر بکشی ؟........

منتظر جواباتون هستم .....همتون رو دوست دارم

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 16:49 با سر انگشتای یاسمن | |